![]() |
![]() |
|
| انجمن شاعران باکره |
|
ويسواوا شيمبورسكا،متولد 1923، معروفترين شاعر معاصر لهستان ،و برنده جايزه نوبل ادبي سال 1996 است.اشعار زيباي او كه به 36 زبان در 18 كشور جهان ترجمه شده از سالها پيش شهرت جهاني يافته است. شعرهاي زير از كتاب ،آدمهاي روي پل، و از آخرين آثار اوست.از كتابهاي ديگر او، براي اين است كه زنده ايم(1925)، سوالاتي مطرح در خويش(1954)، ندايي به یتی (1957) ، نمك (1962) ، طفلك بازيگوش (1967) ، به هر حال (1972،1975) ، عدد عظيم(1976) . آدمهاي روي پل(1986،1988) ، پايان و آغاز(1992)است.مترجم آثار او اصلن لهستاني و داراي تحصيلات عالي در زبان فارسي است و موقعيتي مناسب براي انتقال روح شعرهاي او از زبان لهستاني به فارسي است.
هر دو بر اين باورند كه حسي ناگهاني آنها را به هم پيوند داده چنين اطميناني زيباست، اما ترديد زيباتر است.
چون قبلن همديگر را نمي شناختند، گمان مي بردند هرگز چيزي ميان آنها نبوده. اما نظر خيابانها ، پله ها و راهرو هايي كه آن دو ميتوانسته اند از سالها پيش از كنار هم گذشته باشند، در اين باره چيست؟
دوست داشتم از آنها بپرسم آيا به ياد نمي آورند- شايد درون دري چرخان زماني روبروي هم؟ يك « ببخشيد » در ازدحام مردم؟يك صداي« اشتباه گرفته ايد »در گوشي تلفن ؟
بسيار شگفت زده مي شدند اگر مي دانستند،كه ديگر مدت هاست بازيچه اي در دست اتفاق بوده اند.
هنوز كاملن آماده نشده كه براي آنها تبديل به سرنوشتي شود، آنها را به هم نزديك ميكرد دور ميكرد، جلو راهشان را ميگرفت و خنده ي شيطانيش را فرو مي خورد و كنار مي جهيد.
علايم و نشانه هايي بوده هر چند ناخوانا . شايد سه سال پيش يا سه شنبه ي گذشته برگ در ختي از شانه ي يكيشان به شانه ديگري پرواز كرده ؟ چيزي بوده كه يكي آن را گم كرده ديگري آنرا يافته و برداشته. از كجا معلوم توپي در بوته هاي كودكي نبوده باشد؟
دستگيره ها و زنگ درهايي بوده كه يكيشان لمس كرده و در فاصله ي كوتاه آن ديگري. چمدانهايي كنار هم در انبار . شايد يك شب هر دو يك خواب را ديده باشند، كه بلا فاصله بعد از بيدارشدن محو شده.
بالاخره هر آغازي فقط ادامه اي ست و كتاب حوادث هميشه از نيمه ي آن باز ميشود
منظره اي با يك دانه شن اسمش را دانه ي شن ميگذاريم . اما او خود را نه دانه ميداند و نه شن بدون اسم زنده است چه اسم عام چه اسم خاص چه گذرا چه ثابت چه به اشتباه چه به درست.
با نگاه هامان،لمس كردنمان كاري ندارد. خود را مورد نگاه و مورد لمس نمي داند. و افتادنش روي هره ي پنجره حادثه ايست براي ما، نه براي او. براي او،افتادن روي هره ي پنجره با افتادن روي هر چيز ديگري يكي ست، بدون اطمينان به اينكه آيا ديگر افتاده يا هنوز دارد مي افتد.
از پنجره، چشم انداز زيباي درياچه را مي بينيم اما اين چشم انداز،خود را نمي بيند بي رنگ ،بي شكل بي صدا ، بي بو و بي درد ،در اين دنيا وجود دارد.
ته درياچه تهي ندارد ساحل ها ساحلي ندارند آب نه خيس است نه خشك موج هايي كه مي چرخند گرد سنگهايي نه كوچك نه بزرگ دركي از صداي خود ندارند و نه مفردند ، نه جمع و اين همه چيز ، زير آسماني كه طبيعتن آسمان نيست و در آن آفتاب غروب نكرده غروب مي كند و پنهان نشده پنهان ميشود پشت ابري كه ندانسته آمده. باد بي هيچ دليلي جز وزيدن ابر را پراكنده ميكند.
يك ثانيه ميگذرد دو ثانيه سه ثانيه اما اين سه ثانيه تنها براي ما ميگذرد.
زمان مثل پيكي با پيغامي مهم گذشت اما اين فقط تشبيه ماست شخصيت خيالي و شتاب تحمل شده اش اما پيغامي براي انسان نيست.
بچه هاي اين دوره و زمانه ما بچه هاي اين زمانه ايم و عصر، عصر سياست است.
همه امور روزانه ، امور شبانه چه مال تو باشد چه مال ما يا شما امور سياسي اند.
چه بخواهی چه نخواهی ژن هایت سابقه ی سیاسی دارند. پوستت ته رنگ سیاسی دارد چشم هايت جنبه ي سياسي دارند. هر چه ميگويي طنين سياسي پيدا ميكند سكوتت چه بخواهي چه نخواهي سياسي تعبير ميشود.
حتا هنگامي كه از باغ و جنگل ميگذري گام هاي سياسي برميداري روي خاك سياسي.
شعر غير سياسي نيز سياسي ست و در بالا ماه ي ميدرخشد كه ديگر ماه نيست. بودن با نبودن، سوال اين است. سوال چيست،عزيزم بگو. سوال سياسي است.
حتا لازم نيست انسان باشي تا بر اهميت سياسي ات افزوده شود. كافي است نفت باشي، علوفه يا مواد باز يافتي.
يا حتا ميز مذاكراتي كه شكل آن ماه هاست مورد جنگ و جدال است پشت كدام ميز درباره ي زندگي و مرگ بايد مذاكره كرد ميز گرد يا ميز مربع.
در اين اثنا آدم ها گم مي شدند جانوران مي مردند خانه ها مي سوختند و مزارع باير مي شدند مثل زمانهاي قديم كه كمتر سياسي بودند.
زيادي ستاره ي جديدي را كشف كرده اند و اين بدين معنا نيست كه دور و بر ما روشن تر شده و چيزي اضافه شده كه تا به حال نبوده باشد.
ستاره بزرگ است و دور از ما آن قدر دور كه كوچك حتا كوچكتر از ستاره هايي ست كه كوچك تر از آنند ديگر اينجا حيرت چيز عجيبي نمي بود اگر براي آن وقت داشتيم.
قدمت ستاره، جرم ستاره، موقعيت ستاره همه ي اينها شايد كافي باشد براي يك تز دكترا و يك گيلاس ناقابل شراب در محافل موثق نزديك به آسمان ستاره شناس زنش قوم و خويشان و دوستانش جو خودماني، لباسهاي دلبخوهي صحبت هاي محلي غالب بر ديگر صحبتها و جويده ميشود بادام زميني.
ستاره چيز فوق العاده ايست اما اين هنوز دليل نمي شود كه به سلامتي زنانمان ننوشيم كه بي شك نزديكترند.
ستاره اي بي پيامد بدون تاثير بر آب و هوا، مد، نتيجه ي مسابقات ورزشي تغييرات در دولت ، ميزان درآمد و بحران ارزشها
يدون تاثير بر تبليغات و صنايع سنگين. بدون انعكاس بر لاك الكل ميز مذاكرات زايد ، براي روزهاي باقيمانده ي زندگي
اينجا براي چه بپرسيم آدم زير چند ستاره متولد ميشود ؟ و زير چند ستاره مي ميرد ، پس از لحظه اي كوتاه ؟
ستاره اي نو ظهور. - دست كم نشانم بده كجاست . - بين لبه ي اين ابر پاره پاره ی خاكستري و آن شاخه ي كوچك اقاقياي خميده به چپ - آهان - پاسخ ميدهم.
ستايش منفي بافي درباره خود باز خيالش از هر بابتي آسوده است. عذاب وجدان براي پلنگ سياه ، غريبه است. ماهي گوشتخوار در مورد درستي رفتارش ترديدي ندارد. مار زنگي خودش را بدون هيچ ايرادي قبول دارد.
شغال انتقاد پذيري وجود ندارد. ملخ، تمساح ،كرم خوك و خرمگس زندگيشان را ميكنند ، و از اين راضيند.
وزن قلب نهنگ صد كيلو ست اما از يك لحاظ سبك است.
چيزي حيواني تر از وجدان پاك در سومين سياره خورشيد وجود ندارد . |
|
+ نوشته شده در
دوازدهم مهر 1387ساعت توسط جک آبدارچی |
|
|
به سادگي از كوچه اي عبور ميكني كه هزار خاطره از آن داري. مي ايستي و زور ميزني كه احساس خوشي داشته باشي. فراموش كرده اي خوشي در تو مرده . به چشمهات ندا مي دهي … اما… اينجا هيچ چيز دوبار زنده نمي شود. هيچ خاطره اي از نو شكل نميگيرد ، دوباره ، حتي با خيال خام. پس مينويسي.هر چند دانستن تمام اينها تو را به هيچ چيز به درد خوري نمي رساند. سردي و كهنگي خيالاتت سرك ميكشد به كوچه اي كه از آن اميد ساخته اي. اما نه… دوباره هيچوقت دوباره نميشود. آنقدر سخت شده اي حتي خيالش هم نميشود ، چه رسد به باور دوباره اش. رنگها… بوها… آدمهايي كه در گذشتن اين گذشته ها گم ميشوند و نام خاطره ميگيرند.چقدر حيف ميشويم اگر، خاطره اي شويم براي مابقي.و همه ي غصه ام وقتي است كه نيامده.و تلخ ميشوم. حالا كه باورم شده دوباره اي نخواهد بود ،تلخ ميشوم.و حالا، باورم شده نماندني هم هست. حالا چه تلخ … چه محال. و باورم شده نخواهم بود زماني كه هنوز نرسيده، جز در خيال درختي كه خواهم كاشت. و سخت باورم شده نخواهم بود ، حتي در خيال علفهاي هرز پاي درختي كه خواهم كاشت…و چه چه اندازه سخت… چه اندازه تلخ… خواهد بود.مرداد مرده ی ۸۷
|
|
+ نوشته شده در
سی و یکم مرداد 1387ساعت توسط جک آبدارچی |
|
|
تا زنده بودیم نشد به آرمانی نرسیدیم و حالا که مرده ایم چه سعادتی است دانستن آنکه عادلانه تقسیم میکنند لاشه یمان را لاشخورها
|
|
+ نوشته شده در
بیست و چهارم خرداد 1387ساعت توسط جک آبدارچی |
|
|
سنك شده ام سخت سرد دستان سنكي ام از سياهي بيرون ملتمسانه مي نالند( كلمه ي غريب) زمان ديري است برايم ايستاده ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووي
|
|
+ نوشته شده در
بیست و پنجم مرداد 1386ساعت توسط جک آبدارچی |
|
خارجي – شبصداي شب ، سياهي ، سرما بي نهايتي از سيم خاردار كه به عمق سياهي رفته كسي گام بر ميدارد … محكم و آرامصداي گامها … تصوير بي نهايت … و هيبت سربازي كه از دور مي آيد…تاصورتي لاغر و بي احساسش را نشانمان دهد نور تندي از پشت سر … هلم نفس هاي سربازو حالا پشت به ماست صداي بر خورد خشاب فلزي اسلحه اي كه بر دوش دارد ، با تنش سربازي با گامهاي محكم ،به سمت بي نهايت و به عمق سياهي ميرود. * * * خارجي - شب دستي عريان … از بين سياهي بالا مي آيد … اسلحه شده … سرباز را نشانه ميرودصداي شليك … افتادن سرباز… تصوير رنگ مي بازدنفس زدن كسي كه خسته شده و از ميان تاريكي جنازه سرباز را به سمتي ميكشد … هر دو در سياهي گم ميشوندنگاه سر در گم دوربين * * * خارجي - شب صداي دوباره ي گامهايي محكم، اما متفاوت صداي شب ، سياهي ، سرما هيبتي از دورمي آيد … برخورد خشاب فلزي اسلحه با تنشو ما نيستم … تا آمدن سرباز را تا اينجا نظاره كنيم
|
|
+ نوشته شده در
پنجم فروردین 1386ساعت توسط جک آبدارچی |
|
|
سر میکنم بر آستین پیراهن تنهایی خویش تا آه یخ زده ام را گرمایی بخشم دستی سرد مرا به خود می آورد سربر آستین تنهایی دیگری کرده ام اینجا همه یک رنگ است تنهایی
|
|
+ نوشته شده در
بیست و هفتم بهمن 1385ساعت توسط جک آبدارچی |
|
به آسمان چنگ مي زني بيهوده زور مي زني كه خوابت ببرد بي فايده خواب آسمان مي بيني اگر بخوابي * * * سر به سرم نگذار...سرم كه دردنمي فهمد درد مي كند اين منم كه نمي فهمم و درد مي كشم * * * همين…؟ چرا هميشه همين اندازه كوتاه چرا هميشه همين اندازه زود تمام ميشود حرفم. حرفهاي براي نگفتنم تمام نميشوند اما حرفهايي براي گفتن كه خيلي زياد دوست داشتم به گفتن هی!!! * * * مي ترسم دوباره زنگ بزني بايد تلفنت را جواب مي دادم چقدر زنگ ميخواست دلم از يكي که... كجا …؟ كي…؟ مهم نبود فقط و تنها حتي اشتباه نه …! مهم نيست اين منم كه نه اشتباه حالا هركسي هم كه باشد هزار قصه برايت خواهم نوشت اگر… فقط يكي …* * * من خوابم نمي آيد و همه را خواب ميبينم حتي نه تواز همه خوابتري * * * بفرماييد !!! راهه جاده ي دراز باز چراغ خاموش …حركت کن !!!حالا همين اندازه خوب كه راهي نيست تا روشني مهم باشد * * * قصه ي تازه …؟ زكي!!!تازه هنوز يك عالمه حرف نگفته ام كه نخواهي فهميد امشب هم من …هم خودمهم خل شديم هم چيز خل حالا تو هی بگو اراده ی يك حرف تازه نداري باشد... * * * امشب تازه از همه ي اين حرفها گذشته دلم برايت تنگ شده زود بيا خوب …؟!
|
|
+ نوشته شده در
بیست و چهارم دی 1385ساعت توسط جک آبدارچی |
|
|
آخرین انسانهای باقی مانده ازنسل: یک امر مشترک |
|
+ نوشته شده در
بیست و سوم دی 1385ساعت توسط جک آبدارچی |
|
|
PASSWORD * * * * avalin-lave: سلام kamran 60: سلام Avalin-laveخوبی عزيز ؟ Kamran 60: ممنون Avalin_love: اف دادم... رسيده؟ Kamran 60: نه... Avalin-love: نهار خوردی؟ Kamran 60: آره Avalin_love: عزیز ... دلم برات تنگ شده ... این هفته میتونی بيای؟ ID availn_love PASSWORD * * * * Avalin_love: عمه هم ازتو خوشش اومده Avalin_love: خوشحال بود مامان Avalin_love: از اینکه ما همدیگه رو Kamran 60: كتابوگرفتی...؟ Avalin_love: دوست داریم Avalin_love: نه Kamran 60: مهم نیست Avalin_love: آخه Kamran 60: دلیل نيار
ID mahi-siah PASSWORD * * * * * Mahi_siah: فردا از 5 خونه ام Mahi-siah: برای فردا لحظه شماری میکنم
ID kamran 60 PASSWORD * * * * * Kamran60: من خسته ام Kamran 60: زود میخوابم Kamran60 منتظر شدم... نیومدی Kamran 60: اف بذار ID availn_love PASSWORD * * * * Avalin_love: میخوام بهش بگم ID availn_love PASSWORD * * * * … Avalin_love: بعد از ظهرها نيستم... میرم سر كار ID Avalin_love PASSWORD * * * * … Avalin_love: باشه عزیز Avalin_love: هر چند سخته Avalin_love: عزیز بد من Avalin_love: فقط همين امشب رو بهت اجازه میدم ولی Avalin_love: برام خیلی مهم شدی عزیز Avalin_love: دوست دارم عزیز ID mahi-siah PASSWORD * * * * * … Mahi_siah: باور کنید دروغ نمیگم Mahi_siah: من Mahi_siah: نسبت به شما Mahi_siah: احساس خوبی Mahi_siah: متوجه منظورم میشین...؟ ID Avalin_love PASSWORD * * * * … Avalin_love: داری اعصابمو به هم میریزی Avalin_love: خیلی هم مهمه Avalin_love: بگو چی شده ؟ میخوام بدونم ID mahi-siah PASSWORD * * * * * Mahi_siah: مطمئنم که حرفهای من رو میفهمی Mahi_siah: و من هم حرفهای تو رو Mahi_siah: بهتره که به اون نگی Mahi_siah: نسبت به تو بدبین میشه ID kamran 60 PASSWORD * * * * * Kamran 60: باورم نمیشه Kamran 60: تو حرفهای من رو نمی فهمی ...یا؟ Kamran 60: یا نمی خوای Avalin_love: تو باید به من کمک کنی Kamran 60: ...نميشه... Kamran 60: نبايد…. ID Avalin_love PASSWORD * * * * Avalin_love: كامران تو رو خدا ... Avalin_love: بگو من چیكار کنم که سر حال ببينمت...؟ Avalin_love: ? چرادیگه نمی خندی Avalin_love: من میخوام تو بخندی. Avalin_love: من… نمیتونم با این حال ببينمت Kamran 60: می دونم Avalin_love: دوست دارم ID mahi-siah PASSWORD * * * * * mahi-siah: این خودخواهيه mahi-siah: من مثل تو تحملم زياد نیست ID Avalin_love PASSWORD * * * * Avalin_love: تلفن ها رو که جواب نمیدی ...حداقل اف هامو جواب بده ID kamran 60 PASSWORD * * * * *
kamran 60: شاعرم که نکردی ،هیچ kamran 60: شعورم را گرفتی kamran 60: بعد از این خط و نشانی که برایت میکشم kamran 60: نه من تو را kamran 60: نه تو مرا
ID Avalin_love PASSWORD * * * *
Avalin_love: چرا حرفهات رو ساده نمی زنی Avalin_love: به خدا میخوام اما نمی تونم منظورت رو از این شعر ها بفهمم Avalin_love من شعورت رو گرفتم خوبه یا بد؟ ID mahi-siah PASSWORD * * * * * mahi-siah: من معذرت میخوام mahi-siah اما فکر میکنم اون به درد تو نمی خوره : ID kamran 60 PASSWORD * * * * * kamran 60: دروغ بود انچه برایت نوشته بودم kamran 60دروغ بود آنچه برایت گفته بودم : ID mahi-siah PASSWORD * * * * * mahi-siah به پيشنهاد من فکرکنين
ID Avalin_love PASSWORD * * * * Avalin_love: كامران Avalin_love : به خدا من دیگه نمی تونم ادامه بدم Avalin_love: خواهش میکنم تمومش کن ID mahi-siah PASSWORD * * * * * mahi-siah: بهتره تمومش کنی ...تو فقط داری خودت رو اذیت میکنی mahi-siah: یک خورده هم به خودت فکر کن ID Avalin_love PASSWORD * * * * Avalin_love: الان ساعت 5 صبح من هنوز بیدارم Avalin_love: سرم داره از درد می ترکه Avalin_love: چرا جوابم رو نمی دی؟
ID mahi-siah PASSWORD * * * * * mahi-siah: من هنوز منتظر جواب هستم mahi-siah: بهتره یک خورده منطقی فکر کنی ID Avalin_love PASSWORD * * * * Avalin_love: امروز درست یک هفته است که جوابم رو ندادی Avalin_love: اما من هنوز منتظرم Avalin_love : خودت گفتی انتظار به خاطر چیزی که دوستش داری ...قشنگه Avalin_love : درسته قشنگه ... اما سخت Avalin_love: من انقدر قوی نيستم كامران Avalin_love: من انقدر همکه فکر میکردی قوی نيستم Avalin_love: باور کن نمی تونم Avalin_love باور کن :
ID mahi-siah PASSWORD * * * * *
mahi-siah: قوی باش mahi-siah: باید راه درست رو انتخاب کن تو mahi-siah: سعی کن فراموشش کنی mahi-siah اینجوری برای هردوتون بهتره :
ID Avalin_love PASSWORD * * * * Avalin_love: به بقیه فکر نكن Avalin_love: فقط خواهش میکنم حرف دلت رو بزن Avalin_love فکر نمی کنی اشتباه کردی...؟ Avalin_love: من به اون خوبی كه فکر میکردی نبودم...نه؟ ID mahi-siah PASSWORD * * * *
mahi-siah: به بقیه فکر کن mahi-siah: اونا فکر میکنن شمابا هم ازدواج میكنين mahi-siah: اونا رو از اشتباه در بيار ID Avalin_love PASSWORD * * * * Avalin_love: مامان فهمیده mahi-siah: کی؟ Avalin_love: میخواد باهات صحبت کنه mahi-siah: راجع به چی ؟ Avalin_love: بهتره تمومش کنی Mahi-siah چی رو ...؟ : Avalin_love: بازی مسخره ای که شروع کردی mahi-siah: متوجه نمیشم Avalin_love: تو که واقعا نمی خوای جدا بشیم mahi-siah: متوجه منظورت نمیشم mahi-siah: خودت چی فکر میکنی Avalin_love: دیگه هیچوقت با من اینكار رو نكن mahi-siah: چرا با اون صحبت کردی؟ Avalin_love: به خاطر اینکه میدونستم تویی mahi-siah: باور نمی کنم Avalin_love: اما من باور کردم mahi-siah: چی رو...؟ Avalin_love: که تو هم...… mahi-siah: ؟ چی تو روانقدر مطمئن کرده Avalin_love: همون چیزی که تو رو به شک انداخت
تهران تابستان گرم 85 |
|
+ نوشته شده در
شانزدهم دی 1385ساعت توسط جک آبدارچی |
|
|
به سر لوحه تكامل … و به سر نوشت گنگي كه ما را به هم رساند سلام به حلقه نگلاه مي كنيم … يك خط… يك نقطه… درست هماني كه گفته بوديم و ما خط … ما نقطه… و ما نقطه هاي جدا شده از خطوطمان. و حالا من و تو يك خط…اما…بدون نقطه يك خط تازه شده ايم و به جشن تازگيمان خطوط كهنه آشنايمان را دعوت ميكنيم و حالا كه ما شده ايم حالا كه با هم شده ايم و يكي به تمام خطوط به خدا و به اينده ي روشني كه پيش رو داريم سلام سلام و باز هم سلام ميكنيم و از تكرار نمي هراسيم. جمعه هفدهم شهريوري كه گذشت… |
|
+ نوشته شده در
بیست و هشتم آبان 1385ساعت توسط جک آبدارچی |
|
|
دیر است، دیر برای اعتراف. دستهای مرا به تیر بستند سرجوخه جوخه اعدام را نگاه از دستهای شما دود بلند می شود. این لوله هاست که انگار سیگار میشوند. دیر است، دیر برای اعتراف. یک موج گلوله به سمت من
شلیک... ... ... ... و قصه ی لیلی و مجنون افسانه آفرینش ما بود بیا تا گلوله ها نرسیده حوای من باش هوا... |
|
+ نوشته شده در
بیستم آبان 1385ساعت توسط جک آبدارچی |
|
|
آدمها
خطوط کج وبلندی هستند
که در طول مسیرشان
بارها همدیگر را ق ط ع میکنند... اما هیچوقت به همدیگر نمی رسند...
|
|
+ نوشته شده در
سیزدهم شهریور 1385ساعت توسط جک آبدارچی |
|
|
حرفها
آدم را درک نمی کنند به درک شاعر نمی شوم |
|
+ نوشته شده در
نهم تیر 1385ساعت توسط جک آبدارچی |
|
و اگر خفه ام كنند سازش نخواهم كرد و حقيقت را قرباني مصلحت نخواهم كرد و اما آن قوم اگر موفق شوند كه مرا بر دار كشند. و يا همچون عين القضاة شمع آجين كنند. و يا مانند ژور دانو در آتشم بسوزانند. حسرت شنيدن يك آخ را هم بر دلشان خواهم گذاشت. (شريعتي) |
|
+ نوشته شده در
هشتم تیر 1385ساعت توسط جک آبدارچی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
هفدهم خرداد 1385ساعت توسط جک آبدارچی |
|
|
و .. . همیشه ام از تو پر است و دستهام خالی... * * * ترتیب حروف عشق اول آب بود به غلط عین شد دوم شاه بود که گدا شد و سوم قلب حیف که نمی تپد. * * * هر شعر بی نشانه ای که نشانی از تو داشت در شان من نبود * * * و دلم سیاه است و چه اندازه میخواست... سفید باشد * * * با تو الهه زمینی ام احساس گریه مرا می کشد با تو من نه... حرفی نوشته نیست گریه ات می کنم * * * از پنجره پرنده را ببین و مردت را هنگامی که می روند
|
|
+ نوشته شده در
بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت توسط جک آبدارچی |
|
|
شاعرم که نکردی هیچ...
شعورم را گرفتی... بعد از این بعد از این خط و نشانی که برایت میکشم نه من تو نه تو مرا ... ... ترک کن. کوتاه کوتاه کوک بزن دستم را به گونه ات حیف!!! خیاط خبره ای نیستی وگرنه خوب میدانستی پیراهنی که شب برایمان دوخت نه دکمه داشت نه آستین به خودت سوگند ما را خدا برهنه نیافرید که این همه حاشیه پیراهنمان باشد |
|
+ نوشته شده در
بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت توسط جک آبدارچی |
|
|
برای همه آنهایی که یا سیاهند یا سفید...
|
|
+ نوشته شده در
دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت توسط جک آبدارچی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 مرداد 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 شهریور 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
| پیوندها |
|
نیک آهنگ صادق هدايت وبلاگ تازه هاي ادبي كوروش همه خاني قالب هاي جديد |
|
RSS
|